سعدى

94

بوستان ( فارسى )

گشايد درى بر دل از واردات * فشاند سر دست بر كاينات حلالش بود رقص بر ياد دوست * كه هر آستينيش جانى « 1 » دروست 1985 گرفتم كه مردانه‌اى « 2 » در شنا * برهنه توانى زدن دست و پا بكن خرقه نام و ناموس و زرق * كه عاجز بود مرد با جامه غرق تعلق حجابست و بىحاصلى * چو پيوندها بگسلى واصلى حكايت كسى گفت پروانه را كاى حقير * برو دوستى درخور خويش گير رهى رو كه بينى طريق رجا * تو و مهر شمع از كجا تا كجا ؟ 1990 سمندر نه‌اى گرد آتش مگرد * كه مردانگى بايد آنگه نبرد ز خورشيد پنهان شود موش كور * كه جهلست با آهنين‌پنجه ، زور كسى را كه دانى كه خصم تو اوست * نه از عقل باشد گرفتن بدوست ترا كس نگويد نكو ميكنى * كه جان در سر كار او ميكنى گدايى كه از پادشه خواست دخت * قفا خورد و سوداى بيهوده پخت 1995 كجا در حساب آرد او « 3 » چون تو دوست * كه روى ملوك و سلاطين دروست مپندار كو در چنان مجلسى * مدارا كند با چو تو مفلسى وگر با همه خلق نرمى كند * تو بيچاره‌اى با تو گرمى كند نگه كن كه پروانهء سوزناك * چه گفت ، اى عجب گر بسوزم چه باك ؟ مرا چون خليل آتشى در دلست * كه پندارى اين شعله بر من گلست 2000 نه دل دامن دلستان ميكشد * كه مهرش گريبان جان ميكشد نه خود را بر آتش به خود ميزنم * كه زنجير شوقست در گردنم مرا همچنان دور بودم كه سوخت * نه اين دم كه آتش به من در « 4 » فروخت نه آن مىكند يار در شاهدى * كه با او توان گفتن « 5 » از زاهدى كه عيبم كند بر تو لاى دوست ؟ * كه من راضيم كشته در پاى دوست 2005 مرا بر تلف حرص دانى چراست ؟ * چو او هست اگر من نباشم رواست

--> ( 1 ) . آستينش خيالى . ( 2 ) . كو خود چابكى . ( 3 ) . آورد . ( 4 ) . كه اين شعله بر من . ( 5 ) . توان زد دم .